مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
24
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
راست همىگشت . تا اينكه بقصرى ديگر رسيد و در آن قصر ، غرفهء ديد كه از ياقوت و زمرد و بلخش منقش و خشتهاى او از زر و سيم بود و در ميان آن قصر ، درياچهء ديد پر از آب . در روى درياچه ، تختى بود از صندل و عود . و در كنار درياچه ، مرغان نغمهسنج و خوشالحان بودند . حسن از بهجت آن مكان مدهوش ماند و در آنجا نشسته ، بهر سوى نظاره ميكرد كه ناگاه ده پرنده از جانب صحرا پديد شدند و بسوى آن درياچه آمدند . حسن دانست كه آن پرندگان ، قصد درياچه و آب خوردن دارند . خود را از آنها پوشيده داشت كه مبادا او را نظاره كرده ، برمند . آنگاه پرندگان بدرختى بزرگ فرود آمدند . حسن در ميان آنها پرندهء ديد نكوصورت كه از همهء آنها بهتر بود و بقيت پرندگان بر وى گرد آمده ، او را خدمت ميكردند . حسن در عجب شد . و آن پرندهء نكوشمايل با منقار خويشتن پرندهء ديگر را ميزد و بر آنها بزرگى ميكرد و آنها از آن پرنده ميگريختند و حسن از دور ايستاده ، بر آنها تفرج ميكرد . پس از آن پرندگان بر تخت بنشستند و هريكى از آنها جلد خود را بچنگال خود بدريد و از جلد بدر آمد . ده تن كنيزكان آفتابروى بودند كه مزاح همىكردند و آن پرندهء بديع الجمال بر ايشان برترى ميكرد . حسن چون ايشان را بديد ، عقلش بپريد و دانست كه خواهران ، او را از گشودن آن در منع